کولی وار

متن مرتبط با «در باب سفر» در سایت کولی وار نوشته شده است

در باب مرگ اندیشی...

  • نیلوبلاگ

    منصور توی خواب همان پیراهنی را به تن داشت که آخرین باری که دیدمش تنش بود... پیراهنی کرم رنگ با خطوط مورب قهوه ای... از من پرسید که برای درس روابط بین الملل کدام کتاب را بخوانم؟... من به خنده گفتم که تو مرده ای منصور... این چیزها به درد تو نمی خورد... مکثی کرد و گفت از مریم خبری نداری؟... دختر عموش را می گفت... گفتم نه... گفت این چه زندگی است که از نگرانی نزدیک ترین دوستت خبر نداری... بعد انگار که می خواست سرزنشم کند گفت... وقتی می آیی این جا تازه می فهمی که زندگی یعنی چه... گفتم زندگی یعنی چه؟ گفت نگرانی مدام و بیهوده برای تمام چیزهایی که یک زمانی داشته ای... بغض کردم... این روزها قلبم گاهی آن قدر درد می کند که به هر چیزی که نزدیکم باشد چنگ می زنم... باید می رفتم درمان را کامل کنم... ام...

    ادامه مطلب
  • در باب خاطرات...

  • نیلوبلاگ

     من که گفته بودم بانو... خاطرات زخم زبان های حافظه اند...* مشکل خروج من گویا حل شده... و من دارم می روم...+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۶ساعت &nbsp توسط Q  |  Let's block ads! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • در باب رویاها...

  • نیلوبلاگ

    انگار که توی ماشین برادرم نشسته بودیم و داشتیم از روی پل ششم می آمدیم به این سمت کارون... صباح داشت ترانه ی ساعات را می خواند... وقتی رسیدیم پشت چراغ قرمز شاخه ی درختی به آینه ی بغل ماشین گیر کرد... من دستم را بردم که شاخه را جدا کنم... همان دستی که ...

    ادامه مطلب
  • سر زدن به خانهی پدری... در باب بازگشت...

  • نیلوبلاگ

    این جا را دوست دارم... معدود کسانی که اینجا را میخوانند اسم من را نمیدانند... جز یکی دو نفر کسی منِ این وبلاگ را نمیشناسد... و این به من امکان میدهد با آزادی بیشتری از خودم بنویسم... و با خودم کلنجار بروم... و لایهای از خودم را لمس کنم که دوستترش دارم... اینجا را دوست دارم... برای خاطر تمام روزهایی که گذشته... برای خاطر آشفتگیهایی که تجربه کردهام... و حسهای قشنگ و تلخی که وقت نوشتن م...

    ادامه مطلب
  • در باب بی پایانی...

  • در باب اعتراف...

  • نیلوبلاگ

    1. دو ماه قبل بود که شهردار من را دعوت کرد که با او بروم جایی... بدون آن که بدانم کجاست؟ رفتم و پشیمان شدم... خانه ی معاون سابق استاندار بود که داشت خودش را برای انتخابات مجلس آماده می کرد... من لام تا کام حرف نزدیم و فقط گل های قالی را شمردم... شهردار آخرش سر صحبت را باز کرد و گفت من آمده ام که شما را با هم آشتی دهم... و از من دعوت کرد که برای انتخابات او را کمک کنم... من هم خیلی راحت به شهردار گفتم آقای شهردار! من مشاور شما هستم... ـــــــــکش شما که نیستم! اگر بخواهید همین فردا استعفای خودم را می نویسم... اما آقای.... مگر این که از روی جسد ما رد شود که به مجلس برو...

    ادامه مطلب
  • در باب سفر...

  • نیلوبلاگ

    خوب بود که از روز دوم سفر به بعد یکی از دوستانم لطف کرد و من را دعوت کرد تا به خانه اش که توی یک شبه روستا بود بروم... من هم هتل را با آن همه دبدبه و کبکبه رها کردم و بی لحظه ای درنگ رفتم به جایی که حدود 30 کیلومتر از شهر دورتر بود... آن جا بود که تازه احساس کردم که آمده ام کشوری تازه... با مختصات جغرافیایی و مردم شناختی خاص خود... وگرنه مارینا مال و دبی مال و خیابان شیخ زاید و نووتل با آن ساختمان های بلندش به هر چیزی مانند بود الا یک شهر عربی... نمی دانم برای آن دو شب عالی در صحرا باید سپاس گزار چه کسی باشم؟ سپاس گزار دوستم؟ یا مادر پیرش؟ یا پدر بی نظیرش؟ یا سپاس گزا...

    ادامه مطلب
  • در باب تمام شدن...

  • نیلوبلاگ

    سهراب سپهری روزی جایی نوشته بود: آدم چه دیر می فهمد... من چه دیر فهمیدم... که انسان یعنی عجالتا... ...

    ادامه مطلب
  • در باب بیماری...

  • نیلوبلاگ

    الف: می دانم کم اند افرادی که این گوشه را سر می زنند و می خوانند... از بین آن ها هم من به ندرت کسی را می شناسم... اما می دانم که همه شان از من خوب تر و بی غل و غش تر هستند... و احتمالا حرف شان پیش خداوند نافذتر و اثرگذارتر است... ب: دارم می روم سفر... برای یک هفته و شاید هم بیشتر... بستگی به تشخیص طبیبان دارد... دارم برای تشخیص می روم به یک گوشه ی دیگری از این زمین... به لطف برخی دوستان به دردی دچارم و به لطف دوستانی دیگر می روم که ببینم حال و روزم چگونه است... این روزها را هم دوست دارم... به لطف بی قراری و بی تابی و نگرانی... که حکما بخشی از آن ناشی از احتمال بازگشت بیماری ا...

    ادامه مطلب
  • در باب ناممکنها...

  • نیلوبلاگ

    ۱. یادم می آید وقتی کودکی چهار ساله بودم یک روز با مادرم به بازار لشکرآباد رفتم... و توی بازار برای گم نشدن، گوشهی عبای مادر را گرفته بودم که سیاه بود... توی شلوغی بازار یک آن دستم را که خسته شده بود عوض کردم... و با دست دیگرم گوشهی عبای مادرم را گرفتم... وقتی به خودم آمدم دانستم که آن زنی که من گوشهی عباش را گرفتهام مادرم نیست... همان سیاه عبا بود... همان بوی مادرانه بود... همان نگاه مهربان هم بود... اما مادرم نبود... ۲. بیست و یکی دو ساله که بودم هم یکبار دیگر تجربهی گمگشتگی به من دست داد... با سه نفر از دوستان رفته بودیم ام الدبس... رفته بودیم صحرا گردی......

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    در باب بی ادبی | شعر در باب بی معرفتی | شعری در باب بی معرفتی | شعری در باب بی عدالتی | شعر در باب بی وفایی دنیا | اشعاری در باب بی وفایی | شعر در باب بی اعتمادی | شعر در باب اهل بیت | در باب سفر | در مورد سفره هفت سین