خرید بک لینک

خوب بود که از روز دوم سفر به بعد یکی از دوستانم لطف کرد و من را دعوت کرد تا به خانه اش که توی یک شبه روستا بود بروم... من هم هتل را با آن همه دبدبه و کبکبه رها کردم و بی لحظه ای درنگ رفتم به جایی که حدود 30 کیلومتر از شهر دورتر بود... آن جا بود که تازه احساس کردم که آمده ام کشوری تازه... با مختصات جغرافیایی و مردم شناختی خاص خود... وگرنه مارینا مال و دبی مال و خیابان شیخ زاید و نووتل با آن ساختمان های بلندش به هر چیزی مانند بود الا یک شهر عربی... نمی دانم برای آن دو شب عالی در صحرا باید سپاس گزار چه کسی باشم؟ سپاس گزار دوستم؟ یا مادر پیرش؟ یا پدر بی نظیرش؟ یا سپاس گزار آن شترانی که آفتاب نزده با صداشان از خواب می پریدم و بی کران افق را نگاه ی کردم... سفر بی حساب قشنگی بود... با شبانه های عالی و پر از شعر و حرف زدن درباره ی چیزهایی عمیق... که آدم در آن ها غرق می شد... و پرسه های بی هدف در بی نهایت صحرا... و دیدن زندگی ساده ی مردمانی که در حاشیه مدرن ترین شهر جهان دارند از بی کران زندگی لذت می برند...

برچسب: در باب سفر,در مورد سفره هفت سین,در مورد سفر,در مورد سفره آرایی,در مورد سفر به استانبول,در مورد سفر به ارمنستان,در مورد سفر به تایلند,در مورد سفر به دبی,در مورد سفر به اعماق زمین,در مورد سفر به آنتالیا, نویسنده: پویا دادخواه تاريخ: دوشنبه 22 شهريور 1395 ساعت: 14:47

صفحه بندی