در باب مرگ اندیشی... - تاریخ: 1396/11/14 ساعت: 21:55
منصور توی خواب همان پیراهنی را به تن داشت که آخرین باری که دیدمش تنش بود... پیراهنی کرم رنگ با خطوط مورب قهوه ای... از من پرسید که برای درس روابط بین الملل کدام کتاب را بخوانم؟... من به خنده گفتم که تو مرده ای منصور... این چیزها به درد تو نمی خورد... مکثی کرد و گفت از مریم خبری نداری؟... دختر عموش ر...
در باب خاطرات... - تاریخ: 1396/11/14 ساعت: 21:55
 من که گفته بودم بانو... خاطرات زخم زبان های حافظه اند...* مشکل خروج من گویا حل شده... و من دارم می روم...+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۶ساعت &nbsp توسط Q  |  Let's block ads! (Why?)
در باب رویاها... - تاریخ: 1396/8/5 ساعت: 23:16
انگار که توی ماشین برادرم نشسته بودیم و داشتیم از روی پل ششم می آمدیم به این سمت کارون... صباح داشت ترانه ی ساعات را می خواند... وقتی رسیدیم پشت چراغ قرمز شاخه ی درختی به آینه ی بغل ماشین گیر کرد... من دستم را بردم که شاخه را جدا کنم... همان دستی که
سر زدن به خانهی پدری... در باب بازگشت... - تاریخ: 1396/7/17 ساعت: 20:20
این جا را دوست دارم... معدود کسانی که اینجا را میخوانند اسم من را نمیدانند... جز یکی دو نفر کسی منِ این وبلاگ را نمیشناسد... و این به من امکان میدهد با آزادی بیشتری از خودم بنویسم... و با خودم کلنجار بروم... و لایهای از خودم را لمس کنم که دوستترش دارم... اینجا را دوست دارم... برای خاطر تمام روزهایی ...
در باب بی پایانی... - تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 2:22
....
در باب اعتراف... - تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 14:47
1. دو ماه قبل بود که شهردار من را دعوت کرد که با او بروم جایی... بدون آن که بدانم کجاست؟ رفتم و پشیمان شدم... خانه ی معاون سابق استاندار بود که داشت خودش را برای انتخابات مجلس آماده می کرد... من لام تا کام حرف نزدیم و فقط گل های قالی را شمردم... شهردار آخرش سر صحبت را باز کرد و گفت من آمده ام که شما...
در باب سفر... - تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 14:47
خوب بود که از روز دوم سفر به بعد یکی از دوستانم لطف کرد و من را دعوت کرد تا به خانه اش که توی یک شبه روستا بود بروم... من هم هتل را با آن همه دبدبه و کبکبه رها کردم و بی لحظه ای درنگ رفتم به جایی که حدود 30 کیلومتر از شهر دورتر بود... آن جا بود که تازه احساس کردم که آمده ام کشوری تازه... با مختصات ج...
در باب تمام شدن... - تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 14:47
سهراب سپهری روزی جایی نوشته بود: آدم چه دیر می فهمد... من چه دیر فهمیدم... که انسان یعنی عجالتا...
در باب بیماری... - تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 14:47
الف: می دانم کم اند افرادی که این گوشه را سر می زنند و می خوانند... از بین آن ها هم من به ندرت کسی را می شناسم... اما می دانم که همه شان از من خوب تر و بی غل و غش تر هستند... و احتمالا حرف شان پیش خداوند نافذتر و اثرگذارتر است... ب: دارم می روم سفر... برای یک هفته و شاید هم بیشتر... بستگی به تشخیص ط...
در باب ناممکنها... - تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 14:46
۱. یادم می آید وقتی کودکی چهار ساله بودم یک روز با مادرم به بازار لشکرآباد رفتم... و توی بازار برای گم نشدن، گوشهی عبای مادر را گرفته بودم که سیاه بود... توی شلوغی بازار یک آن دستم را که خسته شده بود عوض کردم... و با دست دیگرم گوشهی عبای مادرم را گرفتم... وقتی به خودم آمدم دانستم که آن زنی که من گوش...

برچسب‌های مرتبط

در باب بی ادبی | شعر در باب بی معرفتی | شعری در باب بی معرفتی | شعری در باب بی عدالتی | شعر در باب بی وفایی دنیا | اشعاری در باب بی وفایی | شعر در باب بی اعتمادی | شعر در باب اهل بیت | در باب سفر | در مورد سفره هفت سین