الف: می دانم کم اند افرادی که این گوشه را سر می زنند و می خوانند... از بین آن ها هم من به ندرت کسی را می شناسم... اما می دانم که همه شان از من خوب تر و بی غل و غش تر هستند... و احتمالا حرف شان پیش خداوند نافذتر و اثرگذارتر است...
ب: دارم می روم سفر... برای یک هفته و شاید هم بیشتر... بستگی به تشخیص طبیبان دارد... دارم برای تشخیص می روم به یک گوشه ی دیگری از این زمین... به لطف برخی دوستان به دردی دچارم و به لطف دوستانی دیگر می روم که ببینم حال و روزم چگونه است... این روزها را هم دوست دارم... به لطف بی قراری و بی تابی و نگرانی... که حکما بخشی از آن ناشی از احتمال بازگشت بیماری است... زخمی که نمی خواهد کهنه شود انگار...
ج: اهل جزع و فزع نیستم... روزهام هم دارند روند عادی خودشان را طی می کنند... اما اهل دروغ هم نیستم... کمی دلهره دارم که نکند باز میزبان آن بیماری باشم که دردش بیرون از طاقت من می شد گاهی... و درمانش هم دردناک بود...
د: همه ی این ها را نوشتم که چه؟ که پیش از همه جایی ثبت کرده باشم که من ترسیده ام... از رنج کشیدن و درماندن... و پس از آن برای این که دوستان خوبی که این جا را می خوانند و قدرشان پیش خداوند از من بی حساب بالاتر است برایم دعا کنند... هر چه هم که پیش آید باز برای یک بازه ی زمانی بلند و بی اندازه قشنگ باید سپاسگزار باشم... علی رغم همه چیز روزگار خوشی بوده تاکنون...
برچسب:
نویسنده: پویا دادخواه