۱. یادم می آید وقتی کودکی چهار ساله بودم یک روز با مادرم به بازار لشکرآباد رفتم... و توی بازار برای گم نشدن، گوشهی عبای مادر را گرفته بودم که سیاه بود... توی شلوغی بازار یک آن دستم را که خسته شده بود عوض کردم... و با دست دیگرم گوشهی عبای مادرم را گرفتم... وقتی به خودم آمدم دانستم که آن زنی که من گوشهی عباش را گرفتهام مادرم نیست... همان سیاه عبا بود... همان بوی مادرانه بود... همان نگاه مهربان هم بود... اما مادرم نبود...
۲. بیست و یکی دو ساله که بودم هم یکبار دیگر تجربهی گمگشتگی به من دست داد... با سه نفر از دوستان رفته بودیم ام الدبس... رفته بودیم صحرا گردی... و آن جا درختزاری را نشان کردیم که گم نشویم... یادم می آید بعد یکی دو ساعت گشتن دوباره به آن درختزار رسیدیم... و من گفتم که برگردیم پیش دوستان دیگرمان برای ناهار... ولی هر چه رفتیم اثری از آنها نبود... ما گم شده بودیم... درختزار انگار همان درختزار بود... همان شاخهها... همان پستی و بلندی و شکنندگی خاک... اما درختزار ما نبود...
۳. داشتم فکر میکردم وقتی آن روز ساعت ۱۰ صبح صدات را شنیدم دقیقا یاد چه چیزی افتادم؟ شنیدن صدای رنگارنگ کسی که همهی زندگی تو بود... هست... میدانی بانو... این که به وحی توصیفش کنم که از اثیر میآمد... این که به نسیم خنکی توصیفش کنم که توی هور به صورتم خورده بود... این که به باران تشبیهش کنم که توی یک بعد از ظهر... توی اتریخت به صورت من و تو میزد... این که به نوای تاری وصفش کنم که در بیات اصفهان مینواخت... و پر از آرامش بود و اندوه... همهی این ها گم کردن راه است... همهی اینها بود... و چیزی بیشتر هم بود... یادم باشد توی یکی از آن گفتوگوهای مفصلمان این را از تو بپرسم... تو همه چیز را میدانی... حتا آشوب توی دلم را... وقتی که نیستی...
برچسب:
نویسنده: پویا دادخواه