انگار که توی ماشین برادرم نشسته بودیم و داشتیم از روی پل ششم می آمدیم به این سمت کارون... صباح داشت ترانه ی ساعات را می خواند... وقتی رسیدیم پشت چراغ قرمز شاخه ی درختی به آینه ی بغل ماشین گیر کرد... من دستم را بردم که شاخه را جدا کنم... همان دستی که تسبیح آبی فیروزه را دورش پیچیده بودم... بعد در یک لحظه رشته ی تسبیح پاره شد... و دانه های آن روی زمین رها شدند... به سرعتی در را باز کردم و نشستم به جمع کردن دانه های تسبیح... و با چشم های نگرانم میشمردم شان... وقتی سر بلند کردم ماشین برادرم رفته بود... و آن طرف خیابان تو ایستاده بودی... کنار جاده ی راه آهنى كه می رفت سمت گمرک... و داشتی با حالتی که انگار دلخوری بود نگاهم می کردی... لباس هایی را پوشیده بودی که توی عکسی که توی برلین یکی از همراهانت از تو گرفته بود تنت بود... و فضا همانقدر خاکستری بود که توی آن عکس... خواستم به تو بگویم که حواسم نبود... خواستم به تو بگویم که دانه های تسبیح سی و دوتا بودند... اما بغض امانم را بریده بود...
از خواب که پریدم نگاه کردم به تسبیح فیروزه ی آبی... و دلم آرام شد...
* یک هفتهای میشود که بیماری امانم را بریده...
برچسب:
نویسنده: پویا دادخواه