خرید بک لینک

1. دو ماه قبل بود که شهردار من را دعوت کرد که با او بروم جایی... بدون آن که بدانم کجاست؟ رفتم و پشیمان شدم... خانه ی معاون سابق استاندار بود که داشت خودش را برای انتخابات مجلس آماده می کرد... من لام تا کام حرف نزدیم و فقط گل های قالی را شمردم... شهردار آخرش سر صحبت را باز کرد و گفت من آمده ام که شما را با هم آشتی دهم... و از من دعوت کرد که برای انتخابات او را کمک کنم... من هم خیلی راحت به شهردار گفتم آقای شهردار! من مشاور شما هستم... ـــــــــکش شما که نیستم! اگر بخواهید همین فردا استعفای خودم را می نویسم... اما آقای.... مگر این که از روی جسد ما رد شود که به مجلس برود...

2. انتخابات که شدت گرفت شهردار به صورت غیر رسمی از یک لیست دفاع کرد و ما به صورت رسمی آن لیست را زدیم... و به صورت غیر رسمی از یک لیست دیگر دفاع کردیم... نقشه ی ما آن قدر حساب شده بود که نمی شد کسی در برابر آن مقاومت کند... نتیجه هم این شد که هر سه نامزد مورد حمایت شهردار از رقابت باز ماندند... وقتی که نتایج اعلام شد من پیش شهردار بودم... داشت تماس می گرفت با کسی از اعضای هیئت اجرایی انتخابات که نتیجه را بگیرد که موبایل من زنگ خورد و او هم تصادفی اسم روی صفحه ی موبایل من را دید و تلفن را قطع کرد... خود فرماندار تماس گرفت و گفت که نتایج یک ساعت دیگر اعلام می شود... و نتایج را اعلام کرد... و دست آخر گفت که فقط باید بدانم که چطور می توانید رای را هدایت کنید؟... نتیجه ی اصلی اما داخل شهرداری پیش آمد... یکی از معاونان شهردار که جزو تیم ما به شمار می آمد فرداری اعلام نتایج عزل شد... و مدیران عامل دو سازمان هم...

3. اختلاف من و شهردار این روزها خیلی واضح شده است... هم من و هم او داریم مدارا می کنیم تا انتخابات شورای شهر فرا برسد... او می داند که ما دنبال بستن یک لیست هستیم... و می داند که شهردار مورد نظر ما او نیست... ولی مشکل این جاست که نمی تواند من را کنار بگذارد... گاه و بیگاه به این و آن گفته که می داند که دفترم شده اتاق فکر تغییر او... چیزی که واقعیت ندارد... اما ورای همه ی این ها.... تازه دارم می فهمم که لایه های دیگری در من وجود داشته اند که تا حالا رنگ آفتاب ندیده بودند... و از قضا لایه های نفرت آمیزی اند... لایه هایی که در آن ها می شود اثری از هر آن چیزی را دید که بیزار کننده و تلخ و بیداد گرانه است... لایه هایی که اگر بتواند اجازه ی آزادی را به هیچ کس نمی دهد... گاهی وقت ها توی بالکن که می نشینم و هیچ کس نیست به این فکر می کنم که چقدر من فرق کرده ام توی این چند وقت... و عجیب این که دلم برای خود سابقم اصلا تنگ نمی شود...

برچسب: نویسنده: پویا دادخواه تاريخ: دوشنبه 22 شهريور 1395 ساعت: 14:47

صفحه بندی